کرمانشاه-پایگاه خبری طلوع- سالها پیش جوانترین سر دفتر اسناد رسمی کرمانشاهان بودم تصور میکردم به تمام خواسته هایم رسیده ام . راستش غروری که نمیدانم از کجا آمده بود و بدجوری دامن گیرم شده بود کسی را بجز حلقه دوستان ادبی خودمان که از بزرگان ادبیات و شعر ایران بودند کسی را آنچنان که باید بحساب نمی آوردم .

تصورم بر این بود که من هم همچون آنان بعدها در ادبیات ایران بزرگی خواهم کرد .

کتابخانه ای کوچک ولی جامع در دفتر داشتم که زمان بیکاری و خلوتی دفتر مشغول خواندن بودم و وقت را بیهوده تلف نمی‌کردم ، گاهی چیزی می نوشتم یا در جمع سه شنبه های کتاب ایران در حضور زنده نام بهزاد ،و حضرات ،آقایان پرتو، جیحونی ، عاطفی ، ملکی ، نکونام ، کاکه جبار مهرجو و غیره می‌خواندم یا نخوانده پاره می کردم ، هر چه بود تمرین بود برای نوشتن که زمانی نه چندان دور باید جدی تر ادامه اش می دادم آن موقع ندانستم چقدر سخت است .

روزی در اوائل هفته آقایی میانسال و دیگری جوان وارد اتاقم شدند فوری مرد میانسال را شناختم از هیئتی های متشخص هیئت بود با هم رفاقت داشتیم و می دانستم کارمند ثبت اسناد و املاک است،ولی نمی‌دانستم به کرمانشاه منتقل شده است ، سلام و احوالپرسی کردیم ابلاغی را ارائه داد که بعنوان بازرس دفتر آمده اند، و باید اسناد را بازرسی کنند ، میز خودم را پیشنهاد دادم که بنشیند و کار کند که نپذیرفت ، همان میز بزرگ وسط اطاق را انتخاب کرد و با همکار جوانش ……..

مشغول بازرسی از اسناد و دفاترشدند یک ساعتی از کارش که با دقتی عجیب همراه بود گذشت که چای آوردند قلم را در جیب گذاشت و دفتر پیش رویش را بست و اسناد را جمع کرد و در پوشه اش گذاشت و گره زد و در کناری گذاشت ، قندی برداشت و چایش را خورد ، و برخاست روی مبل کنار دستم نشست و به همکار جوانش گفت تو به کار خودت ادامه بده من مطمئن هستم خلافی در این دفتر پیدا نخواهیم کرد !

سپس رویش را به طرف من و قفسه های پشت سرم برگرداند و صمیمانه ادامه داد شنیده بودم اهل خواندن و نوشتن هستید ولی چون محل کارم همدان و قصر شیرین بود هیچوقت فرصت نکردم بیایم با هم گپ و گفتی داشته باشیم.

لهجه شیرین کرمانشاهی و صمیمیت وگرمی عجیبی در گویش و‌کلامش آدم را جلب می‌کرد ، بحث شعر آنهم با گویش کرمانشاهی در شهر شد ،
نه کردی کرمانجی ، هم محله ای شامی کرمانشاهی بود و بیشتر شعرهایش را حفظ کرده و می خواند .

آنروز برای اولین بار فهمیدم شعر می گوید و می نویسد و چند دوبیتی برایم خواند . گوش دادم و از لطافت آنها لذت بردم ،هیچ تصنعی در شعرش نبود زلال و روان ، همچون سخن گفتن شیرین .

پرسید ، چه می گویی پسندیدی ؟همانهایی را که برداشت کرده بودم گفتم.

چند جلد کتاب از ایل بک جاف ،سید یعقوب ماهیدشتی، و دیگران که دقیق خاطرم نیست چه کسانی بودند خدمتشان تقدیم کردم .

نزدیک ظهر با همکار جوانشان رفتند. جوانتر چند روز دیگر آمد بازرسی کرد و سه چهار روز بعد جناب علی لیمویی هم آمد و صورتجلسه ای تنظیم کردند و امضا شد و خداحافظی کردند و رفتند .بعد از آن دیگر برای بازرسی هیچگاه به دفترم نیامد، ولی هر چند وقت یکبار که گذرش به اطراف پارکینگ شهرداری می افتاد سری بمن میزد و ساعتی می نشست و از هر دری صحبت می کردیم و بیشتر از شعر و زبان درخشان محاوره ای کرمانشاهی که هر دو معتقدبودیم در حال کمرنگ شدن است و سالهای نه چندان دور میمیرد و نسل های بعدی با این لهجه گویشی نخواهند داشت .

اولین جلد کتابش را که چاپ کرد کارتونی از آن را با خود آورد و گفت به هر کس صلاح میدانید بده که همان کار را کردم ، که گفت دومی و سومی هم بهم چنین …مقام اداری اش ترقی کرد تا به ریاست ثبت کرمانشاه رسید .

فرصت نمی کرد بمن سر بزند ، پس گاهی من میرفتم و بین کارهای فشرده اش ساعتی حرف می‌زدیم نگران بود که کار سخت اداری فرصت مطالعه و نگارش را از او گرفته، چند سال بعد در اولین فرصت بازنشست شد و دفتری در چهار راه جوانشیر بر قرار کرد هم کنارش را می کرد هم‌بعنوان کارشناس ثبت منبع در آمدی داشت ، تا آنجا که خبر دارم و کتابهایش را بمن لطف کرد و هدیه داد حدود ده جلد شعر و تحقیق در زبان مادری تألیف منتشر کرد .

در بعضی جلسات همدیگر را می دیدیم با چه روحیه شادی پشت تریبون می رفت و دو بیتی های عاشقانه کرمانشاهی را که جوانان علاقه داشتند می خواند و می خندید .کمتر از دوسال پیش شنیدم سکته مغزی کرده و مشکل حرکتی دارد و خانه نشین شده اوج کرونا بود به خودم اجازه ندادم تا به دیدارش بروم از آقازاده اش که همکارمان بود جویای حالش بودم هیچگاه خبر خوشی نشنیدم تا چند روز پیش که آسمانی شد و آن چهره خندان و نجیب و با صداقت همچنان در یاد و خاطرم جاودانه شد .

علی لیمویی ثابت کرمانشاهی به سهم خودش در مکتوب کردن گویش کرمانشاهی تلاشهای فراوانی انجام داد. یادش گرامی و روحش با سرورش آقا امام حسین (ع) محشور باد .

فقدان این نیک مرد گرانسنگ را به جامعه ادبی کرمانشاه و ایران
تسلیت عرض می نمایم .
راهش پر رهرو باد ….

بیست و هفتم شهریور یکهزار و چهارصد
محسن اخوان گوران
کرمانشاه