به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی طلوع، زلزله مهیب بیست و یکم آبان در استان کرمانشاه، خسارات و تلفات بسیاری را در شهرهای مختلف این استان برجای گذاشت و در گوشه گوشه شهرهای زلزله زده، اندوه و غم درگذشتگان و آسیب دیدگان به چشم می‌خورد.

 جمشید آزادی یکی از آسیب دیدگان زلزله روستای کوئیک حسن در دشت زهاب است که در گفتگو با خبرنگار طلوع، به حوادث شب زلزله می‌پردازد.

آقای آزادی شرح حادثه را اینگونه بیان می‌کند:

غروب که شد گوسفندان رابه خانه آوردم؛ خسته بودم، هاوژین و پرژین به استقبالم آمدند، مثل همیشه بادیدن آنها خستگیم در رفت.دست و صورتم را شستم و مشغول خوردن شام شدیم. بعد از شام با دخترانم بازی میکردم و گوشی موبایلم دستم بود که یک پیغام تلگرامی برایم آمد که نوشته بود در ازگله زلزله آمده است.من هم دست بچه هارا گرفتم و به همراه همسرم ازخانه بیرون رفتیم.

به منزل پدرم که در همسایگی ما بودند رفتیم و گفتم زلزله آمده و قسمشان دادم که از خانه بیرون بیایند، چون احتمال داشت که دوباره زلزله بیاید. پدرگفت خبر دارم چیزی نیست و نگران نباش برو بخواب. من هم حرف پدر راقبول کردم و رفتیم به خانه ی خودمان. بچه ها میخواستند فیلم نگاه کنند و من موافقت کردم.

به بچه ها گفتم که جای ناامن نخوابند؛ همه درخانه بودیم، بله داخل منزل. میخواستیم بخوابیم که زلزله آمد، زمین به طرز وحشتناکی لرزید، همه باهم فرار کردیم، نزدیک درخروجی که رسیدیم ناگهان همه جا ویران شد و تاریکی سایه افکند، فقط صدای جیغ وغرش را شنیدم. پرژین و مادرش از زیر آوار فریاد میزدند و کمک میخواستند. خبری از هاوژین نبود.

تاریکی مطلق بود و خانه ویران شد، تازه فهمیدم که چه برسرم آمده است.۳ ساعت تلاشم برای نجات بچه هایم بی فایده بود، برادرم آمد، از او کمک خواستم اوهم گفت که پدرمان زیرآوار مانده است؛ گفتم پس تو برو کمک پدر من خودم اینها را در میاورم. برادرم رفت و بعد از  ۲ساعت برگشت و گفت که پدر را از زیر آوار بیرون آورده و زخمی است.

من قبل از اینکه بتوانم پدرم راببینم پدرم مرد. به کمک برادرم پرژین و مادرش را از زیرآوار بیرون کشیدم اما خبری از هاوژین نبود.مادرش فریاد میزد هاوژین رادر بیاور.خانه پودر شده بود، من نمیدانستم که هاوژین درکدام قسمت خانه است، زیرآوار بود.

تاصبح هرتقلایی کردم هیچ کاری از دستم برنیامد. پرژین خواهرش را می‌خواست، مادرش فریاد میزد، همه جاتاریک بود؛ همسایه آمد نتوانست کمکی بکند، هیچ کاری از دستش برنیامد و رفت. بعد از۱۲ ساعت هیچکس به فریادم نرسید، خودم یک بیل مکانیکی آوردم و بعد از نیم ساعت جستجو لباس قرمز رنگ هاوژین را دیدم و پیدایش کردم و از زیر آوار بیرونش کشیدم. بغلش کردم و رفتم سراغ جنازه ی پدرم. هاوژین را توی بغل پدر گذاشتم و داد میزدم و میخواستم بخودم بقبولانم که چه برسرم آمده و کار از کار گذشته است، اما نمیتوانستم باور کنم. دیدن گریه های یک مرد سخت است ولی من نمیتوانم جلوی اشکهایم رابگیرم.

شب با تابوت سیاهش آمد و همه چیز را بلعید، همه زندگیم را در چند ثانیه باختم. بله هاوژین من مرد، او مرد. روز شد، هنوز هیچکس برای کمک نیامده بود، یکی ازاهالی روستابا بیل مکانیکی گودالی کندو همه شان را یکجا دفن کردیم. هاوژین را در آغوش پدرم در زیر خاک دفن کردم.۱۲۷ نفر از اهالی کوئیک درگودال در کنار هم خوابیدند. روی بعضی ها نماز میت خواندیم و بعضی هارا نشد که بخوانیم، نه اینکه نخواسته باشیم بلکه نتوانستیم.

آری، این حال وروزی است که مایک بار در جنگ و اینبار هم در زلزله دچارش شدیم روبروی درختی نشسته بودم همان درختی که همه ی عزیزانم در زیرخاک دفن شدند. زمان کش آمده و نمیگذرد، باور کردنش سخت است، خیلی سخت، چون تاقیام قیامت نمیتوانم باورکنم که همه چیزم را در چند ثانیه از دست داده باشم.

از تمام مردم ایران تشکر میکنم که در زمان وقوع زلزله فورا به کمک ما آمدند، به من ثابت شدکه ما تنها نیستیم.